X
تبلیغات

یوسف گم گشته  چاپ

تاریخ : جمعه 3 خرداد‌ماه سال 1387 در ساعت 08:02 ب.ظ

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائما یک سان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند

چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است ومقصد بس بعید

هیچ راهی نیست که آن را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله می داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

باز شوق یوسف اندامم گرفت

پیر ما را بوی پیراهن گرفت

ای دریغا! ناز کارای تنش

بوی خون می آید از پیراهنش

ای برادرها خبر چون می برید؟

این خبر که: «گرگ یوسف را درید»؟

ای شما آزردگان نازنین!

عمرتان بادا صبوحی بیش از این

یوسفی در چاه و این کنعانیان

بر سر بازار سودند نازیان

چون نمی دید آن جمال نورده

چشم یعقوب و زلیخا کور به

مر ای خدای دادگر کردی نکردی

ابقاب فرزند بشر کردی نکردی

از این سپس میدان شاهان جهان باش

گر از حلب تا کاشمر کردی نکردی

پیش دلش شرمندگی ما گشت از این رو

ما را از این شرمنده تر کردی نکردی

در کینه خواهی دل خراب،این حال ویران

ما را ز شه، گر کینه بر کردی نکردی

در سایه این شاخه هرگز گل نروید

با تیشه قطع این شجر کردی نکردی

ازتارک شاه قدر قدرت اگر بود

این تاج با دست قدر کردی نکردی

با مجلس شورا ز عارف گو جز این کار

فردا اگر کار دگر کردی نکردی

 

جوانی  چاپ

تاریخ : جمعه 3 خرداد‌ماه سال 1387 در ساعت 08:00 ب.ظ

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم

از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی

ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم

دم به دم حلقه این دام شود تنگ تر و من

دشت و پایی نزنم، خود ز کمندت نرهانم

سر پرشور مرا نِه شبی ای دوست به دامان

تا شوی فتنه ساز دلم و سوز نهانم

 

جانی که خلاص از شب هجران تو کردم

در روز وصال به قربان تو کردم

خون بود شرابی که ز مینای تو خوردم

غم بود نشاطی که به دوران تو کردم

آهیست که از آتشکده سینه برآمد

هر شمع که روشن به شبستان تو کردم

دل با همه آشفتگی از عهده برآمد

هر عهد که با زلف پریشان تو کردم

در حلقه مرغان چمن ولوله انداخت

هر ناله که در صحن گلستان تو کردم

دوشینه به من این همه دشنام که دادی

پاداش دعایی که بر جان تو کردم

 

ای غم بگو با جوانیم چه کردی؟

دارم به دل صد آرزو با جوانیم چه کردی؟

این چنین رها مرا درمیان صد بلا تو کردی ای ندیم شبها

بال من چو خسته شد، چون دلم شکسته شد

نشسته ام جدا ز دنیا

کنون که من در آتشم، بیا ببین چه می کشم

ببین که غم چه کرده با من

در دام هجرانم نهادی و گرفتی جوانی ام را

سر در گریبانم روز و شب که آخر فتادم از پا

به کجا بروم؟ که ز روی دلم خجلم

جوانی ام ، بهار زندگانی ام، منیر جاودانی ام رفتی به کجا؟

بلای ناتوانیم ،سزای مهربانی ام، ببین چه شد جوانیم آخر به خدا

پر کن پیاله را  چاپ

تاریخ : جمعه 3 خرداد‌ماه سال 1387 در ساعت 07:59 ب.ظ

پر کن پیاله را که این آب آتشین

دیری است ره به حال خرابم نمی برد

این جام ها که در پی هم می شود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و آبم نمی برد

من با صمند سرکش وجادویی شراب

تا بی کران عالم پندار رفته ام

تا دشت پرستاره اندیشه های گرم، تا مرز ناشناخته مرز و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا، تا شهر یادها

دیگر شراب هم جز ساکنان بستر خوابم نمی برد

هان ای عقاب عشق! از اوج قله مه آلود دوردست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجه ببر مرا که عقابم نمی برد

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد

در راه زندگی با این همه تلاش و تمنا و تشنگی

با این که ناله می کشم از دل که آه، آه

دگر فریب هم به سرابم نمی برد

پر کن پیاله را

 

آن که هلاک من همی خواهد و من سلامتش

هر چه کند به شاهدی، کس نکند ملامتش

میوه نمی دهد به کس، باغ تفرج است و بس

جز به نظر نمی رسد، سیب درخت قامتش

داروی دل نمی کنم، که آنکه مریض عشق شد

هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش

هر که فدا نمی کند دنیی و دین و مال و سر

گو: «غم نیکوان مخور! تا نخوری ندامتش».

جنگ نمی کنم اگر دست به تیغ می بری

بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش

کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی!

که آنچه گناه او بود، من بکشم غرامتش

هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل

گوش مدار سعدیا! بر خبر سلامتش!

 

من خود ای ساقی از این شرب که دارم مستم

تو به یک جرعه دیگر ببری از دستم

هر چه کوته نظرانند بر ایشان پیمای

که حریفان ز مل و من ز تامل مستم

به حق مهر و وفایی که میان من و تست

که نه مهر از تو بریدم، نه به کس پیوستم

پیش از آب و گل من، در دل من مهر تو بود

با خود آوردم از آنجا، نه به خود بربستم

من غلام توام از روی حقیقت، لیکن

با وجودت نتوان گفت که: «من خود هستم.»

دائما عادت من گوشه نشستن بودی

تا تو برخاسته ای، از طلبت ننشستم

تو ملولی و مرا طاقت تنهایی نیست

تو جفا کردی و من عهد وفا نشکستم

سعدیا! با تو نگفتم که: «مرو از پی دل!»؟

نروم باز، گر این بار که رفتم جستم.

داغ شقایق  چاپ

تاریخ : جمعه 3 خرداد‌ماه سال 1387 در ساعت 07:58 ب.ظ

ما بی غمان مست دل از دست داده ایم

همراز عشق و همنفس جام باده ایم

بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند

تا کار خود ز ابروی جانان گشاده ایم

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای

ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم

پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد

گو باده صاف کن که به عذر ایستاده ایم

کار از تو می رود مددی ای دلیل راه

که انصاف می دهیم و ز راه اوفتاده ایم

چون لاله می مبین و قدح در میان کار

این داغ بین که بر دل خونین نهاده ایم

گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست

نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم

 

آنطور که هست بین که مستانه می رود

شهری اسیر کرده سوی خانه می رود

هر جانبی که جلوه کنان روی می نهد

با او هزار عاشق دیوانه می رود

جانم ز تن رمید به سودای خال او

مرغ از قفس پریده سوی دانه می رود

از جان ِرفته پیش رخش می کنم گله

با آشنا حکایت بیگانه می رود

زاهد به خود مایل و عاشق به کوی دوست

بلبل به باغ و جغد به ویرانه می رود

جامی ملول شد ز رفیقان کوی تو

پیمان شکست و بر سر پیمانه می رود

بده ساقی آن تلخ ِشیرین قرار

که شیرین بود باده از دست یار

به من ده که از غم خلاصم دهد

نشان ره بزم خاصم دهد

شنیدم که شوریده می پرست

به خم خانه می گفت و جامی به دست:

اگر هوشمندی بیا باده نوش!

چو نوشیدم این باده آری به هوش!

ره می فروشان ِفرزانه رو

مگر آب ِآتش تقاصت دهد

به شام ِره ِبزم ِخاصت دهد

شهره عشق  چاپ

تاریخ : یکشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1387 در ساعت 12:35 ب.ظ

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن؛ منم که دیده نیالودم به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم؛ که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که: چیست راه نجات؟ بخواست جام می و گفت: عیب پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست؟ به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب؛ که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه؛ کشش نبود از آن سو چه سود کوشیدن؟

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس؛ که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن!

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب؛ که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ! که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن! 

رسم عاشقی  چاپ

تاریخ : یکشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1387 در ساعت 01:32 ب.ظ

مرا می بینی و هر دم زیادت می شود دردم، تو را می بینم و  میلم زیادت می شود هر دم

به سامانم نمی پرسی نمی دانم  چه سر داری، به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم؟

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی، گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آم دم هم،که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی؟ دمار از من درآوری نمی گویی برآوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم، رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت، نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می باش با حافظ برو گو: خصم جان می ده، چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم؟

افتتاحیه  چاپ

تاریخ : یکشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1387 در ساعت 01:26 ب.ظ

به نام خدا

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت است و بر هر نعمت شکری واجب....

با سلام و خیر مقدم به همه میهمانان عزیز...

برآنیم که در این مجال  با همراهی شما شهرک عشقی بسازیم لذا از همه عزیزانی که مایلند بنده را مفتخر نمایند دعوت می کنم تشریف بیاورند

منتظر شما هستم

یا علی مدد

( تعداد کل: 292 )
<<    1       ...       16       17       18       19       20