X
تبلیغات
رایتل

آواز هفت  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 در ساعت 07:55 ب.ظ
برخیز تا یک سو نهیم ای دلق ازرق فام را
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
هر ساعت از نو قبله ای با بت پرستی می رود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
می با جوانان خوردنم باری تمنا می کنم
تا کودکان در پی افتند این پیر دردآشام را
از مایه بیچارگی قمطیر مردم می شود
ماخولیای مهتری سگ می کند بلعام را
زین تنگای خلوتم خاطر به صحرا می کشد
کز بوستان باد سحر خوش می دهد پیغام را
غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحبدلی
باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را
جایی که سرو بوستان با پای چوبین می چمد
ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را
دلبندم ، آن پیمان گسل، منظور چشم، آرام دل
نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را
دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش
جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را
باران اشکم می رود وز ابرم آتش می جهد
با پختگان گو این سخن سوزش نباشد خام را
سعدی نصیحت نشنود ور جان در این ره می رود
صوفی گرانجانی ببر، ساقی بیاور جام را

تصنیف پنج  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 در ساعت 12:44 ق.ظ
سر آن ندارد امشب که برآرد آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح که جان ما برآمد
بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم؟
که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
سرم از خدای خواهد که با پایش اندرافتد
که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی
دل من نه مرد آنست که با غمش برآید
مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی؟
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری
تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی
برو ای گذای مسکین  و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی

مقدمه  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 در ساعت 12:39 ق.ظ
خبرت خراب تر کرد جراجت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغان آری که به دوستان فرستی؟
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
تو جفای خود بکردی و نه من نمی توانم
که جفا کنم، ولیکن نه تو لایق جفایی
چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی
دل خویش را بگفتم چو تو دوست می گرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بی وفایی
سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی شناسم  تو ببر که آشنایی
من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی
تو که گفته ای تامل  نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی
در جشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی