X
تبلیغات
رایتل

ای عاشقان  چاپ

تاریخ : شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 در ساعت 04:12 ق.ظ

ای عاشقان ای عاشقان پیمانه ها پرخون کنید

وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید

آمد یکی آتش سوار بیرون جهید از این حصار

تا بردمد خورشید نو، شب را ز خود بیرون کنید

آن یوسف چون ماه را از چاه غم بیرون کشید

در کلبه احزان چرا این ناله محزون کنید

از چشم ما آیینه اس در پیش آن مهرو نهید

آن فتنه فتانه را بر خویش مفتون کنید

چندین که از غم در سبو خون دل ما می رود

ای شاهدان بزم کین، پیمانه های پرخون کنید

دیدم به خواب نیمه شب خورشید و مه را لب به لب

تعبیر این خواب عجب ای صبح خیزان چون کنید

دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند

از زلف لیلی حلقه ای بر گردن مجنون کنید

نوری برای دوستان، دودی به چشم دوستان

من دل بر آتش می نهم، این هیمه را افزون کنید

زین تخت و تاج سرنگون، تا کی رود سیلاب خون؟

این تخت را ویران کنید، این تاج را وارون کنید


 امیرهوشنگ ابتهاج

دل بریان  چاپ

تاریخ : شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 در ساعت 04:11 ق.ظ

لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من

زلف تو درهم شکست توبه و پیمان من

شد دل بیچاره خون، چاره دل هم تو ساز

زانکه تو دانی که چیست بر دل بریان من

بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل

جان و دل من تویی ای دل و ای جان من

چون گهر اشک من راه نظر چست بست

چون نگرد در رخت دیده گریان من

هر در عشقت که دل داشت نهان از جهان

بر رخ زردم فشاند اشک درافشان من

گر تو نگیریم دست، کار من از دست شد

زانکه ندارد کران وادی هجران من

هم نظری کن ز لطف تا دل درمانده را

بو که به پایان رسد راه بیابان من

هست دل عاشقت، منتظر یک نظر

تا که برآید ز تو حاجت دو جهان من

تو دل عطار را سوخته خویش دار

زانکه دل سنگ سوخت از دل سوزان من


عطار نیشابوری

بارون  چاپ

تاریخ : شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 در ساعت 04:10 ق.ظ

ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار

در شبهای تیره چون زلف یار، بهر لیلی چو مجنون ببار

دلا خون شو خون ببارف بر کوه و دشت و هامون ببار

به سرخی لبای سرخ یارف به یاد عاشقای این دیار

به داغ عاشقای بی مزار

ببار ای ابر بهار، با دلم بنوا زلف یار

داد و بیداد از این روزگار، ماه و دادن به شبهای تار


علی معلم

شب، سکوت، کویر  چاپ

تاریخ : شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 در ساعت 04:10 ق.ظ

تو که نازنده بالا دلربایی

تو که بی سرمه چشمون سرمه سایی

تو که مشکین دو گیسو در قفایی

به مو گویی که سرگردون چرایی

بمیرم تا تو چشم تر نبینی

شراره آه پر آذر نبینی

چنان از آتش عشقت بسوزم

که از مو رنگ خاکستر نبینی

دلم دردی که دارد با که گوید

گنه خود کرده تاوان از که جوید

دریغا نیست همدردی موافق

که بر بخت بدم خوش خوش بموید

گل وصلت فراموشم نکرده

مگر خار از سر گورم بروید

سیه بختم که بختم واژگون بی

سیه روزم که روزم تیره گون بی

شدم محنت کش کوی محبت

ز دست دل که یارم غرق خون بی

ز عشقت سوختم ای جان کجایی

بماند آن بی سر و سامان کجایی

نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی

نه در جان نه برون از جان، کجایی


باباطاهر