X
تبلیغات
زولا

شیدائی  چاپ

تاریخ : دوشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1387 در ساعت 03:58 ب.ظ

در همه دیر مغان نیست چو من شیدائی/خرقه جائی گرو باده و دفتر  جائی 

دل که آئینه صافی است غباری دارد/ از خدا می طلبم صحبت روشن رائی 

شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان/ ورنه پروانه ندارد به سخن پروائی 

کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست/ گشته هر گوشه چشم از غم دل دریائی 

زین دایره مینا خونین جگرم ای دل!/تا حل کنم این مشکل در ساغر مینائی 

تنهائی  چاپ

تاریخ : یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1387 در ساعت 09:36 ب.ظ

دلا از دست تنهائی به جونم/ ز آه و ناله خود در فغونم 

شوان تار از درد جدائی/کره فریاد مغز استخونم 

عزیزون از غم و درد جدائی/به چشمونم نمونده روشنائی 

گرفتارم به دام غربت و درد/نه یار و همدمی نه آشنائی 

فلک کی بشنوه آه و فغونم؟/به هر گردش زنه آتش به جونم 

یه عمری بگذرونم به غم و درد/به کام دل نگرده آسمونم 

نمی دونم دلم دیوونه کیست؟/اسیر نرگس مستونه کیست؟ 

نمی دونم دل سرگشته ما/کجا می گردد و در خونه کیست 

نصیب کس توی درد دل مو/که بسیاره غم بی حاصل مو 

کسی بو از غم و دردم خبردار/که داره مشکلی چون مشکل مو 

دلی دیرم که بهبودش نمی بو/نصیحت می گرم سودش نمی بو

به یادش می دهم.نش می بره باد/بر آتش می نهم دودش نمی بو 

ادامه ...

استغنای عشق  چاپ

تاریخ : یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1387 در ساعت 06:10 ب.ظ

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهی/دل ز تنهایی به جان آمدخدا را همدمی  

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو/ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی 

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید وگفت:/صعب روزی.بوالعجب کاری. پریشان عالمی 

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چو گل/شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی؟ 

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست/ عالمی دیگر بباید ساخت وز نو عالمی 

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست/رهروی باید جهانسوزی.نه خامی بی غمی 

در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست/ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی 

خیز تا خاطر به آن ترک سمرقندی دهیم/کز نسیمش بوی جوی مولیان آمد همی 

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق/که اندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی 

رهزن دل  چاپ

تاریخ : یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1387 در ساعت 04:52 ب.ظ

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد/ شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد  

شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست/گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد 

بر آستان جانان گر سر توان نهادن/ گلبانک سر بلندی بر آسمان توان زد 

درویش را نباشد برگ سرای سلطان/مائیم و کهنه دلقی که که آتش در آن توان زد 

قد خمیده ما سهلت نماید اما/بر چشم دشمنان تیراز این کمان توان زد  

در خانقه نگنجد اسرار عشق بازی/جام می مغانه هم با مغان توان زد 

اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند/عشق است و داد اول بر نقد جان توان زد 

گر دولت وصالت خواهد دری گشودن/سرها بدین تخیل برآستان توان زد 

عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است/چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد 

حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی/باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد 

خاطر حزین  چاپ

تاریخ : یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1387 در ساعت 04:16 ب.ظ

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟/ یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد 

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار/صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد 

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل!/شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد 

هر کو نکندن فهمی ز این کلک خیال انگیز/نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد 

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند/ در دایره قسمت اوضاع چنین باشد 

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود/که این شاهد بازاری و آن پرده نشین باشد 

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر/که این سابقه پیشین تا روز پسین باشد 

 

 

سری دیدم که سامانش نمی بو  / غمی دیدم که پایانش نمی بو  

اگر باور نداری سوی من آی / ببین دردی که درمانش نمی بو    

خوش آن ساعت که یار از در درآیو / شو هجرون و رور غم سرایو 

ز دل بیرون کنم جون را به صد شوق 

همین واجم که چایش دلبر آیو