مودم پر سرعت همراه 3G

مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

شب نیشابور  چاپ

تاریخ : شنبه 8 بهمن ماه سال 1390 در ساعت 5:18 PM

آمد سحری ندا ز میخانه ما

که ای رند خراباتی دیوانه ما

برخیز که پر کنیم پیمانه ز می

زان پیش تر که پر کنند پیمانه ما

وقت سحر است، خیز ای مایه ناز

اندک اندک باده خور و چنگ نواز

که آنان که بجایند نپایند بسی

و آنان که شدند کس نمی اید باز

برخیز و مخور غم جهان گذران

خوش باش و دمی به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وقائی بودی

نوبت به تو خود نمی رسید از دگران

جامی است که عقل آفرین می زندش

صد بوسه مهر بر جبین می زندش

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف

می سازد و باز بر زمین می زندش

این قافله عمر عجب می گذرد

دریاب که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟

پیش آر پیاله  را که شب می گذرد

ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

یا از پس صدهزار سال از د خاک

چون سبزه امید بر دمیدن بودی

از من رمقی به سعی ساقی مانده ست

از صحبت خلق بی وفائی مانده ست

از باده دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده ست

نازار دلی را که تو جانش باشی

معشوقه پیدا و نهانش باشی

زان می ترسم که از دل آزردن تو

دل خون شود و تو در میانش باشی

دانی که به دیدار تو چونم تشنه

هر لحظه که بینمت فزونم تشنه

من تشنه آن دو چشم مخمور توام

عالم همه زین سبب به خونم تشنه

خیام

سمن بویان  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 14 دی ماه سال 1390 در ساعت 12:46 PM

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

به فتراک جفا دلها چو بربندند، بر بندند

ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند

نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند دُر یابند

رخ مهر از سحر خیزان نگردانند اگر دانند

ز چشمم لعل رمانی چو می خندند می بارند

ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد

ز فکر آنان که در تدبیر درمانند درمانند

چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند

بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند

که با این درد اگر در بند درمانند درمانند

  چاپ

تاریخ : جمعه 20 اسفند ماه سال 1389 در ساعت 11:58 AM

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عا قل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

تصنیف (شش)  چاپ

تاریخ : سه شنبه 8 تیر ماه سال 1389 در ساعت 6:57 PM
چه شود به چهره زرد من نظری برای خدا کنی؟
که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی
تو شهر و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی
ز تو گر تفقد و گر ستم، بود آن عنایت و این کرم
همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی
همه جا کشی می لاله گون ز ایاغ مدعیان دون
شکنی پیاله ما که خون به دل شکسته ما کنی
تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین
همه غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی
تو که هاتف از برش این زمان، روی ملامت بیکران
قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی


هاتف اصفهانی

تصنیف (پنج)  چاپ

تاریخ : سه شنبه 8 تیر ماه سال 1389 در ساعت 6:52 PM

ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب  جدایی

چه کنم که هست اینها گل باغ  آشنایی

همه شب نهاده ام سر، چو سگان بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانه گدایی

مژه‌ها و چشم یارم ز چه رو همیشه باز است؟

که میان سنبلبستان چرد آهوی ختایی

در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟

به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

سربرگ گل ندارم ز چه رو روم به گلشن؟

که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفائی

به کدام مذهب است این، به کدام قبلت است این؟

که کشندعاشقی را که تو عاشقم چرائی

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی

به قمارخانه رفتم همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریائی

در دیر می زدم من که ندا ز در در آمد

که درآ درآ عراقی که تو هم از آن مائی


عراقی

بارغم  چاپ

تاریخ : سه شنبه 8 تیر ماه سال 1389 در ساعت 6:46 PM

اگر درد من به درمان رسد چه میشه؟

شب هجران گر به پایان رد چه میشه؟

اگر بار غم به منزل رسد چه گردد؟

سر من اگر به سامان رسد چه میشه؟

ز غمت خون می گریم بنگر چون می گریم

ز مژه دل می ریزد ز جگر خون می آید

افتخار دل و جان می آید

یار بی پرده عیان می آید


عارف قزوینی


افتخار آفاق  چاپ

تاریخ : سه شنبه 8 تیر ماه سال 1389 در ساعت 6:41 PM
افتخار همه آفاقی  و منظور منی
شمع جمع همه عشاق به هر انجمنی
به سر زلف پریشان تو دل های پریش
همه خو کرده چو عارف به پریشان سخنی
ز چه رو شیشه دل می شکنی
تیشه بر ریشه جان از چه زنی
سیم اندام ولی سندگی
سست پیمانی و پیمان شکنی


عارف قزوینی

شمع و پروانه  چاپ

تاریخ : یکشنبه 6 تیر ماه سال 1389 در ساعت 8:23 PM

شبی یاد دارم که چشمم نخفت 

شنیدم که پروانه با شمع گفت 

که من عاشقم گر بسوزم روا است 

تو را گریه و سوز و زاری چراست؟ 

بگفت ای هواداز مسکین من 

برفت انگبین یار شیرین من 

چو شیرینی از من به در می رود 

چو فرهادم آتش به سر می رود 

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد 

فرو می دمیدش به رخسار زرد 

که ای مدعی عشق کار تو نیست 

که نه صبر داری نه یارای ایست 

تو بگریزی از پیش یک شعله خام 

من استاده ام تا بسوزم تمام 

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت 

مرا بین که از پای تا سر بسوخت 

همه شب در این گفت و گو بود شمع 

به دیدار او وقت اصحاب، جمع 

نرفته ز شب همچنان بهره ای 

که ناگه بکشتس پری چهره ای 

همی گفت و می رفت دوش به سر 

همین بود پایان عشق، ای پسر 

ره این است اگر خواهی آموختن 

به کشتن فرج یابی از سوختن 

مکن گریه بر گور مقتول دوست 

قل الحمد لـ... که مقبول اوست 

اگر عاشقی سر مشوی از مرض 

چو شعدی فروشوی دست از غرض 

قدائی ندارد ز مقصود چنگ 

و گر بر سرش تیر بارند و سنگ 

به دریا مرو گفتمت زینهار 

وگر می روی تن به طوفان سپار 

 

سعدی

گریلی  چاپ

تاریخ : یکشنبه 6 تیر ماه سال 1389 در ساعت 8:11 PM

شبی مجنون به لیلی گفت، که ای محبوب بی همتا 

تو را عاشق شود پیــــــــدا، ولی مجنون نخواهد شد 

خـــــــــدا را جون دل ریشم، قــــراری بسته با زلفت 

 بفرما لعل نوشیــــــــن را، که زودش با قـــــــــرار آرد 

 دلا دیشب چه می کـــــــردی،تو در کــوی حبیب من 

 الـــهی خون شوی ای دل، تو هم گشتی رقیــب من 

 شب صحــــــــبت غنیمت دان که بعد از روزگـــــار ما 

 بسی گــــردش کند گردون بسی لیل و نــــــــهار آرد 

بهار دلکش  چاپ

تاریخ : یکشنبه 6 تیر ماه سال 1389 در ساعت 8:02 PM

بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد 

از آن که دلبر دمی به فکر ما نباشد 

در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن 

که جنگ و کین با من حزین روا نباشد 

صبحدم بلبل بر درخت گل به خنده می گفت 

نازنینان را مه جبینان را وفا نباشد 

اگر که با این دل حزین تو عهد بستی عزیز من با رقیب من چار نشستی؟ 

چرا دلم را غزیز من از کینه خستی؟ 

بیا  در برم از وفا یک شبُ ای مه نخشب 

تازه کن عهدی که برشکستی 

 

عارف قزوینی 

داروگ  چاپ

تاریخ : یکشنبه 6 تیر ماه سال 1389 در ساعت 6:25 PM

خشک آمد کشتگاه من، بر کنار کشت همسایه

در ردون کومه تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست

گرچه می گونید: می گریند بر ساحل نزدیک

و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می ترکد

سوگواران در میان سوگواران

چون دل یاران که در هجران یاران

قاصد روزان ابری؛ دراروگ! کی رسد باران؟!

قاصد روزان ابری؛ داروگ! کی رسد باران؟!

بر بساطی که بساطی نیست


علی اسفندیاری (نیمایوشیج)

  چاپ

تاریخ : یکشنبه 6 تیر ماه سال 1389 در ساعت 1:33 PM

صبـــــــــحدم ز مشرق طلوعی در جهان کن 

 تیـــــــــــر غمزه را در کمــــــــــــــان ابروان کن  

بزم ما منور به رویـــــــــــــت یک زمان کن 

ملک دل مسخر به مویت ناگهان کن 

صنم شاهی تو مرا جانم فدایت 

دلبر ماهی تو مرا مردم برایت 

طبیبم عزیزم حبیبم 

 یار خوشگل من شمع محفل من 

ما تابانم تویی تو؛ شاه خوبانم تویی تو 

  چاپ

تاریخ : یکشنبه 6 تیر ماه سال 1389 در ساعت 1:24 PM

ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن 

زحمی به من دلشده بی سر و پا کن 

ز دست یارم چه ها کشیدم 

به جز وفایش وفا ندیدم 

نه همزبانی، که یک زمانی 

به او بگویم غم نهانی، 

نه اهل دردی، نه غمگساری 

ز من بپرسد، غم که داری 

 

فروغ فرخ زاد

قسمت ما  چاپ

تاریخ : یکشنبه 6 تیر ماه سال 1389 در ساعت 1:16 PM

نبود قسمت ز رخت قسمت ما غیر نگاهی 

آن هم ندهد دست و مگر گاه به گاهی 

نشینم سر راهی، به امید نگاهی 

ببینم مهر وماهی، به امید نگاهی 

گفتم صنما! شادی دل، راحت جانی 

چون می نگرم خوشتر از این، بهتر از آنی 

نشینم سر راهی، به امید نگاهی 

ببینم مهر و ماهی، به امید نگاهی 

 

 علی اکبر شیدا

باغ نظر  چاپ

تاریخ : یکشنبه 6 تیر ماه سال 1389 در ساعت 1:09 PM

آنکه هلاک من همی خواهد و من سلامتش 

هر چه کند به شاهدی کس نکند ملامتش 

باغ تفرج است و بس، میوه نمی دهد به کس 

جز به نظر نمی رسد سیب درخت قامتش 

داروی دل نمی کنم که آنکه مریض عشق شد 

هیچ دوا نیاورد بار به استقامتش 

هر که فدا نمی کند دنیی و دین و مال و سر 

گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش 

جنگ نمی کنم اگر دست به تیغ می برد 

بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش 

کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی 

که آنچه گناه او بود من بکشم غرامتش 

هر که هوا گرفت و از پی آرزوی دل 

گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش 

شب  چاپ

تاریخ : شنبه 5 تیر ماه سال 1389 در ساعت 8:04 PM

هست شب  یک شب دم کرده و خاک رنگ رخ باخته است 

باد نوباره ابر از بر کوه سوی من تاخته است 

هست شب همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا 

هم از این رو است نمی بیند اگر گمشده ای راهش را 

با تو لشکر، بیابان دراز، مرده را ماند در گورش تنگ 

به دل سوخته من ماند، به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب 

هست شب آری شب 

 

علی اسفندیاری (نیما یوشیج)

آواز.  چاپ

تاریخ : شنبه 5 تیر ماه سال 1389 در ساعت 7:59 PM

بمیرم تا تو چشم تر نبینی 

شراره آ پرآذر نبینی 

چنان از آتش عشقت بسوجم 

که از مو رنگ خاکستر نبینی 

اگر چون موم صد صورت پذیرم 

به هر صورت به دل نقش تو گیرم 

تو تا بخت منی هرگز نخوابم 

تو تا عهد منی هرگز نمیرم 

ز دل مهر رخ تو رفتنی نی 

غم عشقت به هر کس گفتنی نی 

ولیکن سوزش عشق و محبت 

میون مردمون بنهفتنی نی  

دل ار مهرت نلرزه بر چه ارزه؟ 

نخواهم دل که مهر تو نلرزه  

گریبون هر که از دستت کنه چاک 

به صد عالم گریبون وابیارزه 

برندم همچو یوسف گر به زندان 

بیان آرم ز غم چون مستمندان 

اگر صد باغبان خصمی نماید 

مدام آیم به گلزار تو خندان

 باباطاهر

آواز  چاپ

تاریخ : شنبه 5 تیر ماه سال 1389 در ساعت 7:51 PM

عشق در دل ماند و یار از دست رفت 

دوستان دستی که کار از دست رفت 

ای عجب گر من رسم در کام دل 

کی رسم چون روزگار از دست رفت 

بخت و رای و روز و زر بودم دریغ 

که اندر این غم هر چهار از دست رفت 

عشق و سودا و هوس در سر بماند 

صبر و آرام و قرار از دست رفت 

گر من از پا اندر آیم گو درآی 

بهتر از من صد هزار از دست رفت 

بیم جان که این بار خوم می خورد 

ورنه این دل چند بار از دست رفت 

مرکب سودا جهانیدن چه سود؟ 

چون زمام اختیار از دست رفت 

سعدیا با یار عشق آسان بود 

عشق باز اکنون که یار از دست رفت  

سعدی

فاصدک  چاپ

تاریخ : جمعه 4 تیر ماه سال 1389 در ساعت 8:32 PM

فاصدک هان چه خبر آوردی؟ از کجا وز که خبر آوردی؟ 

خوش خبر باشی اما اما 

گرد بام و در من بی ثمر میگردی 

انتظار خبری نیست مرا 

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری 

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس 

برو آنجا که تو را منتظرند 

قاصدک در دل من همه کورند و کردن 

دست بردار از این در وطن خویش غریق 

قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید 

که دروغی تو دروغ، که فریبی تو فریب 

قاصدک هان ولی، راستی آیا رفتی با باد 

با توام آی! کجا رفتی آی! 

راستی آیا جای خبری  هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی؟ طمع شعله نمی بندم

اندک شرری هست هنوز

قاصدک، ابرهای همه عالم شب  و روز

در دلم می گریند

مهدی اخوان ثالث

ترک مبتلا  چاپ

تاریخ : جمعه 4 تیر ماه سال 1389 در ساعت 8:26 PM

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن 

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن 

مائیم و موج سودا شب تا به روز تنها 

خواهی بیا ببخشا خوهی برو جفا کن 

از من گریز تا تو هم در بلا نیافتی 

بگزین ره سلامت ترک بلا کن 

مایئم و آب دیده در کنج غم خزیده 

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن 

خیر کشی است ما را دارد دلی چو خارا 

بکشد کسش نگوید تدبیر خونبهاکن 

بر شاه خوبرویان واحب وفا نباشد 

ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن 

دردی است غیر مردن که آن را دوا نباشد 

پس من چگونه گویم که این درد را دوا کن 

درخواب دوش پیری در کوی عشق دیدم 

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن 

گر اژدها بر ره عشقی است چون زمرد 

از برق این زمرد هی دفع اژدها کن 

بس کن که بیخودم من ور تو هنر فزائی 

تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن 

مولانا

  چاپ

تاریخ : جمعه 4 تیر ماه سال 1389 در ساعت 8:20 PM

صورت نبندد ای صنم بی زلف تو آرام دل 

دل فتنه است بر زلف تو ای فتنه ایام دل 

ای جان من رویای تو دل غرقه دریا تو 

دیری است  تا سودای تو بگرفت هفت اندام من 

تا جان به عشقت بنده شد زین بندگی تابنده شد 

تا دل ز نامت زنده شد پر شد دو عالم نام دل 

جانا دلم از چشم بد نه هوش دارد نه خرد 

تا از شراب عشق خود پرباده کردی جام دل 

پیغامت آمد از دلم،که ای ماه حل کن مشکلم 

کی خواهد آمد حاصلم، ای فارغ از پیغام دل 

از رخ مه گردون تویی،وز لب می گلگون تویی 

کام دل من چون تویی، هرگز نیابم کام دل 

ای همگنان را همدمی، شادی من از تو غمی 

عطار را در هر دمی، جانا تویی آرام دل 

عطار نیشابوری

چشم نرگس  چاپ

تاریخ : جمعه 4 تیر ماه سال 1389 در ساعت 8:07 PM

خواهم که بر زلفت،زلفت، هر دم زنم شانه 

ترسم پریشان کند بسی حال هر کسی چشم نرگست مستانه مستانه 

خواهم بر ابرویت، رویت، هر دم کشم وسمه 

ترسم که مچنون کند بسی، مثل من کسی، چشم نرگست، دیوانه دیوانه 

یک شب بیا منزل ما،حل کن دوصد مشکل ما 

ای دلبر خوشگل ما، دردت به جان ما شد، روح و روان ما شد 

خواهم که بر چشمت،‌چشمت، هر دم کشم سرمه 

ترسم پریشان کند بسی، حال هر کسی، چشم نرگست، مستانه مستانه 

 

خواهم که بر رویت،  رویت، هر دم زنم بوسه 

ترسم که نالان کند بسی، مثل من کسی، چشم نرگست، جانانه جانانه 

شوریده شیرازی

اشک مهتاب  چاپ

تاریخ : پنجشنبه 3 تیر ماه سال 1389 در ساعت 8:51 PM

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

هم دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه‌ای بودیم در خواب

تو با جام ربودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتابه امشب

پلنگ کوه‌ها در خوابه امشب

به هر شوقی دلی سامون گرفته

دل من در تنم بی‌تابه امشب

 سیاوش کسرائی

خزان  چاپ

تاریخ : سه شنبه 1 تیر ماه سال 1389 در ساعت 7:45 PM

باد خزان وزان شد، چهره گل نهان شد

طلایه لشکر خزان، از دو طرف عیان شد

چو ابر بهمن ز چشم من، چشمه خون، چشمه خون روان شد

ناله‌ها مرغ سحر در غم آشیان زد

آشیان سوخته بود، مشعله در جهان زد

خدا خدا، داد داد!، ز دست استاد داد

که بسته رخ شاه مه‌لقا را

فغان و فریاد وای، ز جور صیاد وای

که داده فتوای فنای ما را

سوی بی‌دلان نظر نداری، وز اسیر خود خبر  نداری

وه چه کنم از غم بی‌قراری؟

خسته شد دگر دیده ز بیداری

بیا مه‌ من، رویم از این ورطه جانسپاری


 ملک‌الشعرای بهار


ترک آشیانه  چاپ

تاریخ : سه شنبه 1 تیر ماه سال 1389 در ساعت 7:33 PM
ای کبوتر از آشیان کرانه کردی
بی سبب چرا ترک آشیانه کردی؟
یادی از رفیقان آشنا نکردی
زین مکان که با عاشقان در آن چمیدی،از آن چه دیدی؟
ناگهان چرا سوی دیگران پریدی؟
ترک یار نالان و ترک خانه کردی
بدگمان گشتم در تو باری، بی‌وفا نبودی به یاری
در کف بازار شکاری، به صد زخم کاری، همانا دچاری
از فراقت من می‌کنم شیون
دلبر من نگارین‌پر من
کی بود جانا کز وفا کردی
همسر من نشینی بر من


 ملک‌الشعرای بهار


   1      2      3      4      5      6    >>